تبليغاتX
صبر تلخ

صبر تلخ

 

چقدر فاصله را بايد پيمود تا به هم خوابي دستان تو رسيد؟

چقدر دروغ بايد گفت و شنيد كه تو را داشته و نداشته

در گوشه اي دنج پنهان كرد ،

تا شايد روزي ، شايد لحظه اي ...

يواشكي هايت را با من تقسيم كني !

چقدر زمان لازم بود تا من اينقدر حرفه اي جسارت كنم؟!

چقدر زمان لازم داريم تا آرزوي محال يكديگر نباشيم؟

چقدر تا تحقق روياي بي رنگ من فاصله باقي است؟

چقدر....

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت0:39توسط غزاله | |

 

بي جهت سرخوشي هايت

وسعتي مي شود بر آيينه هايم ،

كه دق شان

راه نفس را هم

بر من بسته اند.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت19:59توسط غزاله | |

 

آفتاب سوزان

سراب رفتن

و جاده یی که همیشه هست

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت19:7توسط غزاله | |

 

مادرم هفت سین می چیند.

من بیقرارم . ماهی های قرمز هم !

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت0:42توسط غزاله | |

شب می شود . ستاره ها می آیند

شب تر می شود . ستاره ها چشمک نمی زنند

صبح می شود . آدمها چشمک زنان چراغهای قرمز را رد می کنند !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت17:51توسط غزاله | |

امروز دوباره کودک شدم و دلم بی تاب بود !

کاش می شد روزها را زود تر زندگی کرد.

 

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت16:30توسط غزاله | |

تمام جاده ها پوشيده شد بس كه لباس پوشاندي به تن من .
تن من ، نه ! عريان نمي شود به تن هاي ديگر
كه ديگران بي هيچ در پي همان هست بي هستند ، كه
پست مي شود در پوشيدگي هاي ذهن اين من مست...!
حالا وقت باريدن است ،
جاده ها را همه برف پوشانيده ،
آسمان بي جهت نعره مي زند مردم را ،
ديشب همه خوابيدند...
و باز پوشاندي همه ي جاده ها را
بس كه لباس پوشاندي به تن من...!
 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت22:21توسط غزاله | |

 

نمي لغزد ديگر

كسي اينجا نيست....

ضربه نزن ، عدد نده ، جا نگير !

نمي آيد، برو كه شايد تو برسي به مرز بي هويتي هاي فردا ...!

بايد بمانم.

همين جا ، در همين نقطه .

چال مي شوند تمام كودكانه هاي ديروزم....

تمام رنگ رنگي هاي دنيا فوت مي شوند با نفسهاي خامت.

پلك مي زنم ، چشمانم بسته مي شوند

و ديگر هيچ گاه ....

بازشان نخواهم كرد.

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت16:35توسط غزاله | |

 

طفل خواهرم در راه است و من سرشارم از لحظه هاي نااميدي.
طفل خواهرم در راه است و من هنوز نمي دانم به چه اميدي پا به اين
ورطه ي بي رنگيها مي گذارد.
طفل خواهرم در راه است اما نمي داند كه اين راهي است بي بازگشت.
طفل خواهرم در راه است و نمي داند كه من هيچ وقت انتظارش را نميكشم.
طفل خواهرم شايد گريه هاي كسي را نمي بيند، شايد نمي شنود فريادهاي ساكت تنهايي را.
شايد نميفهمد...
طفل خواهرم شايد نمي فهمد كه آدمها حتي خدا را هم براي خودشان سخت ميگيرند!
طفل خواهرم، نمي دانم مشغول سير كدام عالم است...
شايد اين را هم من نمي فهمم
!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت1:25توسط غزاله | |

از برزخ لحظه ها غافل بودم اما تو ، تلنگرم زدي
حالا ديگر فاصله اي با دوزخ ندارم !
مرگ تدريجي ام را به سوگ نشسته ام
زمين گيرم از اين همه ترديد و انتظار ،
خدا هم ديگر نگاهش را برداشته ...
شايد اينبار ديگر نبايد رو سياه تو و عشقت باشم ،
اما با اين جسم بي روح چه بايد كرد؟!
دنيا ديگر جايي ندارد و من بايد
تاوان بي صدا شكستنم را همين جا....
همين لحظه....
بپردازم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت23:47توسط غزاله | |