|
چقدر فاصله را بايد پيمود تا به هم خوابي دستان تو رسيد؟ چقدر دروغ بايد گفت و شنيد كه تو را داشته و نداشته در گوشه اي دنج پنهان كرد ، تا شايد روزي ، شايد لحظه اي ... يواشكي هايت را با من تقسيم كني ! چقدر زمان لازم بود تا من اينقدر حرفه اي جسارت كنم؟! چقدر زمان لازم داريم تا آرزوي محال يكديگر نباشيم؟ چقدر تا تحقق روياي بي رنگ من فاصله باقي است؟ چقدر....
بي جهت سرخوشي هايت وسعتي مي شود بر آيينه هايم ، كه دق شان راه نفس را هم
آفتاب سوزان سراب رفتن و جاده یی که همیشه هست
مادرم هفت سین می چیند. من بیقرارم . ماهی های قرمز هم !
شب می شود . ستاره ها می آیند شب تر می شود . ستاره ها چشمک نمی زنند صبح می شود . آدمها چشمک زنان چراغهای قرمز را رد می کنند !
امروز دوباره کودک شدم و دلم بی تاب بود ! کاش می شد روزها را زود تر زندگی کرد.
تمام جاده ها پوشيده شد بس كه لباس پوشاندي به تن من .
نمي لغزد ديگر كسي اينجا نيست.... ضربه نزن ، عدد نده ، جا نگير ! نمي آيد، برو كه شايد تو برسي به مرز بي هويتي هاي فردا ...! بايد بمانم. همين جا ، در همين نقطه . چال مي شوند تمام كودكانه هاي ديروزم.... تمام رنگ رنگي هاي دنيا فوت مي شوند با نفسهاي خامت. پلك مي زنم ، چشمانم بسته مي شوند و ديگر هيچ گاه .... بازشان نخواهم كرد.
طفل خواهرم در راه است و من سرشارم از لحظه هاي نااميدي.
از برزخ لحظه ها غافل بودم اما تو ، تلنگرم زدي
|
About![]()
کنار تو تنها تر شده ام.
Home
|